این روزها فکرم سخت مشغول
است
و
تو
در کدامین فکری؟
مرا با این حال می بینی
و با کدامین رو
دستانت را به آسمان دراز می کنی؟
وقتی به آدمایی که لاین بغلیت سوار شدن و دارن میرن به سمت پایین
نگاه می کنی
و چشم تو چشم هم میشید
یه حس بدیه
مخصوصا اگه یه آدم آشنا رو ببینی
که در چند سال اخیر ندیدیش و یه رابطه ی سردی هم
بینتون هست
ازون بدترش میدونی چی؟
اینه که تو همون لاین بغلی
تو همون موقعی که تو داری میری بالا و
اون داره میاد پایین
اونی که هیچ وقت نبخشیدیش و نمی بخشیشو ببینی
یا مثلا
هیچی...
کلا استفاده کردن از پله برقی یکی از ضعفهای منه
اصلا چرا آدما اینو اختراع کردن.وقتی آدم راه میره دیگه حواسش نیست زیاد
که چه نوع آدمی در کنارت عبور میکنن
افتاده رو تخت بیمارستان
بی صدا...مظلوم...نه بچه ای...نه دلسوزی داره
اینم سرنوشت عمو چهارمی ما
خیلی درد کشید پیرمرد
ریه هاش از کار افتاده بود
سرطانم داشت...
ناهار و شامی که بعد مرگش دادن
خیلی خوشمزه بود...
اینم عیدی عموی ما بود
موندم دیگه به اینا که زخم زبون میزنن چی بگم؟
یا به اینا که خودشون و بچه هاشونو کس و کار ائمه جلوه میدن
از لحاظ پاکی و خلوص نیت
کلا ادمای کثیفی هستن به عقیده ی من که فقط باید نگاهشون کردن
حتی اگر در جوانی جای خالی دندانت کاملا پیدا باشد...
بس نمیکنه.دیگه نمیخواد لذت مواد رو تبدیل به نفرت کنه
بمونه ابرو ریزیه
بمیره یه داغ همیشگیه
یادمه کوچیک بودیم همیشه کتک خور ما بود
لاغر و چغر بد بدن بود
سفید وبور ،سین شینش هم میزد
سیزده چهارده سالی هست که ندیدمش
دیروز اعلامیه شو دیدم.
چاق و خوشگل شده بود
باباش خدابیامرز مبل فروشی داشت.همیشه ازش میترسیدم.قیافش وحشتناک بود
خواهرشم تو جوونی سرطان خون گرفت مرد
مامانش دیگه جونی واسه گریه کردن نداشت.
این ازون موردا بود که خیلی دوست داشتم این همبازی دوران کودکی رو قبل از مرگش ببینم...
این رو هم از دست دادم.
ای که دستت میرسد کاری بکن
دیگر حرفی برایم نمانده
چشمهایم یتیم شده اند
چه سال نویی شود!!!!!!!
خدایا،هرکس که از من خوشش نمی آید،هرکس که بد من را می خواهد،هر کس که پشت سر من بد میگوید،هر کس که گره ای در کارم می افکند، هرساله برای او یک فقره اثاث کشی مهیا بفرما!
حکمتش را نمی دانم نه ظلمی کرده،نه آبرویم را ریخته،نه قولی داده،نه حتی از او خوشم می ید!
نمی دانم چرا آه هایم در موردش درگیر است!
بهانه تراشی نکن
لاا قل برای من!
اگر پوسیده گردد استخوانم
نگردد مهرش از جانم فراموش
چهار سال از رفتن غریبانه ات گذشت...ده بهمن...
با اینکه حتم دارم هیچ وقت نمی توانم شکل کامل صورتت را در ذهنم مجسم کنم.ولی خاطره های کمرنگی از تو مانده که همین صورت نصفه نیمه ات شبها خواب را از سرم ربوده...
دلم هوای رفتن دارد.بدون کفشهایم که تو جفتشان کرده ای.بی پروا،بی هدف،بی مقصد...فقط خاطره هایمان را می برم.
بچه که بودیم با عمو و برو بچش میرفتیم پارک ارم،پسرعموهام میگفتن دوست داری اسمتو از تو بلندگو بگن؟
منم ذوق میکردم و یکی ازونا انتخاب میشد که منو ببره حراست و بگه اقا ما این بچه رو پیدا کردیم.یه چند باری که اسمم رو از تو بلند گو میگفتن،یکی دیگه می اومد تحویلم میگرفت.شش هفت بچه بودیم.و هرشب این پروسه تکرار میشد.
من که بچه بودم زنگ خونه هارو نمیزدم و در برم.ولی مطمئنم لذتی که تو این کار بود از لذت زنگ خونه مردم زدن و جیم شدن بیشتر بود.
